تبليغاتX
اینجا فرق می کند

اینجا فرق می کند

هر روز که فاصله ام با روز رفتنم کمتر می شود....

استرس...یا شاید حسی عجیب تر از آن....

می آید آرام...مرا تکان می دهد ...

هی خودم را محکم می گیرم...سرم را بالا می گیرم...

لباس های سفیدم را برای بار چندم می پوشم...

 

به صورتم نگاه می کنم ...

خوشحالم در اولین روزهای سال می روم خانه خدا....

 

می شوم مسافر قبله...

 

 

 

 

 

 

 

 همه التماس دعا می گویند ومن....

به فرزندان  عموی ۵۰ ساله پدرم فکر می کنم...

که چطور سال جدیدشان را بدون پدر...

سفره هفت سین که حالا شش سین دارد چرا که سبزی حضور پدر دیگر نیست...

 

و باز هم تصادف لعنتی...مرگ مغزی و....

 

"امیدوارم دستان سبزم را که به سمت سپهر یزدان به امید عفو و حلالیت بلند کرده ام

نوری افکند بر دل شما عزیزان تا دعاهایتان بدرقه راهم باد که هم حق الله را به جا

 

آورده باشم هم حق الناس....."

 

 

راستی.....

         سال نوتون جدید!!!

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 22:48 توسط رها |


 

هی من!!!

تعجب نکن...دوست داری...خوب تعجب کن ...

 موهایت فشن نشده ....ابروهایت هنوز مرا یاد شیطان نمی اندازد...

خبر داری ...

 

نداری خبر!!!

 

 

 

که اینقدر بدبختی.... مثل من...

پرتمان کردند از بلندای فهمیدن ....

وما هیچ نمی دانیم و تو می دانی آیا...

نمی دانی به خدا..

که اگر می دانستی دغدغه ات فست فود بالای شهر و تیکاف و مارپچ نبود...

دلخوشی ات قرار ساعت ۵ عصرنبود...

سرگرمی ات ساسی مانکن نبود...

وتو هیچ می دانی آیا...

تو برو با همان موتور هزارت تک چرخ تا جلب توجه کنی...

آخه تو خیلی چیزها رو فراموش کردی...

یا راحتتر بهت بگم نمی دونستی.. شنیده بودی...

به هر حال تنها شنیده تو از جنگ سهمیه کنکور بود یا شاید ...

هفته قبل من خاک جنوب را لمس کردم...

بوی خون رفت تا آخر وجودم....

بوی خدا چشمانم را آبی...

 

وتو هیچ نمی دانی آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

آنچه شنیده بودم یا نشنیده بودم حس کردم...دیدم ...لمس کردم...

امروز تو جور دیگر باش بفهم چه می کنی...

دنیا دست کیست....

با کله نرو در برف ....

کجای کاری تو...

پرتمان کردند...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 9:43 توسط رها |


 

با این همه دل مشغولی های روز گار کوتاه نوشتم تا بخوانی!!!!!

 

 

همین...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 17:34 توسط رها |


باورت میشه شنبه 21دیماه امتحانام شروع شد و24 دیماه تموم...

نمرات درخشان...بس که شب زنده داری کردم  و درس خوندنم(خصوصا فووووووووووووووورجه که واسه تمرکز بیشتر رفتم اصفهان)!!!!!!!!!!!!!

اما خدایی پایین ترین نمره ام 17 بود...نیست که سر کلاس با دقت گوش میدم...

به هر حال همین که امتحانا تموم شد یا نشد استخر رفتنمون شروع شد(همون اکیپ اصفهان!!!!)

موندن تو خوابگاه وتمرینات فشرده واسه مسابقات اردیبهشت ماه...!!!!!!!!!

تا اینکه...

اینبار هلن و دوستش ژابیز مهمون جنوبی های خونگرم بودن...

وای که چقدر خوش گذشت ... خرید ... دریا...قایق سواری...دور دور تو ساحل ...ترمز دستی...گرد کردن...ولوووووووم بالا... پیچیدن جلو ماشینی که ماشین پلیس بودو...(اونم ساعت یک شب)

حیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت!!!!!!!!!!!

از صبح تا شب بیدار بودیم وحالا مگه کمبود خواب جبران میشه...

دیروز هلن و دوستش رفتند و می دونم که چقدر بهشون خوش گذشت...

الانم به به یاد اونا همون سی دیکه تو ماشین با شیشه های پایین و ولووووووووووم ته گوش میدادیمو گذاشتم...

و یادم رفته فردا صبح باید زود برم که به کنکور آزمایشی برسم

 حس کنکورم رفته با خودم فکر می کنم شاید به خاطر وقفه تو درس خوندنمه...یا ممکنه بخوام کاردانی به کارشناسی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چیکار کنم ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه جورایی فکر می کنم خسته ام از چی نمی دونم...

 دکتر پانسمان چشم بابا رو باز کرد ...واسش دعا کنید...

 

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 22:22 توسط رها |


 

   "زندگی سفری بیش نیست بکوشیم مسافران شایسته ای باشیم"

 

وقتی دلت برای خودت تنگ می شود! خودت را که بغل میکنی...آرام اشک هایت را پاک می کنی...سر می گذاری روی شانه هایت...این طرف ...آن طرف...می گویند طفلکی دیوانه شده می رقصد...بابا کرم....دیگر کرم و صفا ندارد...شاید کرم یا انگل...؟!

 

 

دوشنبه ۹دیماه۸۷ایستگاه راه آهن...

 

 

 ستاره...هلیا...یاسمن...رضوانه...حدیث... و رها...

هرکس برای آمدنش دلیلی دارد ... دلش گرفته...خسته شده....

تصمیم می گیریم ... بار سفر می بندیم ....

 

ماییم وقطاری به مقصد نصف جهان ....ماییم و خنده های از ته ته دل...ماییم و مرور خاطرات مشترکمان....ماییم ودنیا دنیا حرف های نگفته....ماییم و خط کشیدن دور دنیا برای چند روز....

قطار حرکت می کند و ما راهرو قطار را به بهانه دیدن مناظر طبیعی مسیر پر میکنیم واز  دانشگاه دور همی مان... ورشته ولولوژی مناظر طبیعی می گوییم...

اینجا اصفهان است...

 

ما رسیدیم ...هلن کسی که دوستی مان در آستانه ۶ سالگی  است...منتظر ماست...

همانطور که سفر زمستانی دوستانه را تصور کردی...اشتیاق دوباره دیدن بعد از ۲ سال را تصور کن...

 

من...هلن...روبه روی هم ...می دویم ...یاد حرف های در گوشی...پچ پچ...حالا می شود هق هق ....ذوق می کنیم...نگاهمان به اندازه ی لحظه لحظه های دوری مان حرف ها برای گفتن دارد...

 

از میدان امام ودرشکه سواری شروع  کردیم....

 ۴۰ستون...عالی قاپو...کوه صفه...پل ها...

گفتم پل ها!...یاد مسابقه دویی که یک سگ وفادار درست شب اول رسیدنمان ترتیب داد افتادم....او پشت سر ما و ما هم جلو...دو...از سی وسه پل تا خواجو...!!! 

 

مهم نیست کجاها رفتیم ...مهم این است که یادمان نرفت که این لحظات زودتر از دیگر لحظات می گذرد...یادمان نرفت که در همین با هم بودن ها خود را خوب بنماییم و خوب بمانیم در ذهن دیگران...یادمان نرفت که خوش باشیم...

 

با همه چیز خوش بودیم ...از یک دنیا ممنون راننده هایی بودن که سوارمان میکردند(آخه فکر کن ۸ نفر...ما ۶تا..هلن و دوستش...)

یا از خالی شدن اتفاقی دستمال کاغذی های رستوران ها...تا گم شدن وجا موندن گوشی من تو اصفهان...!!

 

 خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردیم گذشت و حالا ماییم و لحظه لحظه های ثبت شده با دوربین ۸ مگا...!!!

 

ما بر گشتیم و هی برای اطرافیان از خوشی ها و لحظه های شاد گفتیم اما انگار خبر نداشتیم کمی آنطرفتر در نواری باریک کسی دنبال جایی امن برای زندگی است...ما از خنده زیاد اشک می ریختیم آنطرفتر چشمه اشک کسی خشکیده...من از گم شدن تلفن همراهم ناراحت می شوم او نمی داند ۵پسر گم شده اش را از کجا پیدا کند...من از شما می خواهم برای پدرم که یکشنبه عمل چشم دارد(به خاطر دیابت)دعا کنید او ....

 

 

مطمئنم تو هم.... خواسته یا ناخواسته... اخبار را شنیدی....

 

 

لعنت به تو حقوق بشر ۶۰ساله

 

 

 

ودرست در همین لحظه که انگشت های من روی کیبورد می چرخد می دانی چه تعداد انگشت در لا به لای حجم تبدار نواری باریک گم شده ....

 

 

 

 

 

وخسته شده ام از تجمع ها..تحصن ها....

که بخدا نتیجه ای ندارند ....

اگر مردی بلند شو ما هم برویم....

هی نشین و دست روی دست بگذار و فقط حرف بزن...

حرف مال کسایی که عمل واسشون کابوسه....

رها تمام تلاششو واسه رفتن می کنه...

تو چی همراهشی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 23:34 توسط رها |


تصمیم خودمو گرفتم به نمرات امتحان نهایی هم اصلا محل نذاشتم وگفتم دیگه همه چی کافیه بچسپ به درست دختر خوب!!

دختر خوب ۲ هفته چسپید به درسش اما یهو تا به خودش اومد دید کلاس کنکورو تعطیل کرده و سر از کیش در آورده !!!!

با خودش گفت بعد از امتحانا  یه تنوع لازم داشت ....اما با سفرای بعدی اون روز به روز متنوع تر می شد...طوری که حتی وقت نکرد چشماشو باز کنه ببینه تابستون تموم شده واون جز ترمودینامیک فیزیک ۳ و فصل اول ادبیات ۲ هیچی نخونده 

اما رها اصلا دختر بی اراده ای نبود .فقط یه کوچولو بازیگوش بود و نیاز داشت یکی مدام بهش یادآوری کنه: خانومی کنکور داری

سال تحصیلی شروع شد و رها احساس کرد که مسیر مدرسه طولانی و وقتگیره پس تصمیم جدیدی گرفت:

پیش دانشگاهی رو غیر حضوری می گیرم!

رها موند تو خونه و شروع کرد به درس خوندن حالا نخون کی بخون

کنکور آزمایشی سنجش شرکت کرد و با دیدن درصداش یه تصمیم دیگه گرفت:

کلاس کنکور!!!

با دوستاش رفت آموزشگاه و واسه چند تا درس(گسسته  تحلیلی ودیفرانسیل )ثبت نام کرد!

اما کلاس بیشتر حل تست و تکمیلی بود تا آموزش مفاهیم اولیه درس

خودش با استفاده از کتاب و جزوه هایی که داشت شروع کرد به یاد گرفتن ...که مبادا از بقیه عقب بمونه ...

شاید یکم براش سخت بود انتگرال...گراف ....و....خیلی مطلبای جدیده دیگه رو خودش بدون معلم بخونه....امااون فقط به آینده خوبی که منتظرش بود فکر می کرد وتلاش... و تلاش ...وتلاش...

همه چیز خوب پیش می رفت تا جایی که رها متوجه انتظار بالای اطرافیان شد ...یواش یواش استرس اومد سراغش تا حدی که پاسخ نامه آخرین مرحله کنکور آزمایشی رو پاک کرد....

وبا هر جوابی که پاک می شد هزار امیدش هم پاک شد...

شب کنکور تا صبح بیدار بود ودعا ودعا

همه چیزو تو ذهنش مرور می کرد شبایی که تا صبح درس خونده بود...تعطیلات عید که حتی لحظه سال تحویلم به خودش استراحت نداد...وتنها موندن تو خونه و مدرسه غیر انتفاعی بابا... ودعاهایی که پشت سرش بود...و درس...

رها دلش گرفت شاید خسته بود یا شاید...

وچه زود ۱۲ سال در ۴ساعت خلاصه شد.

 

 

وزمان زود گذشت در یک روز گرم مرداد ماه ...اول صبح....اشک آرام آرام صفحه کلید را خیس کرد...

روز بعد صحبت همه از رتبه غیر منتظره رها بود...

گفت امسال را بی خیال دوباره ...از اول ...شروع می کنم ...سال بعد ...

شاید صحبت های پدر ومادر ...۱۰۰امین انتخاب او را با کد تربیت معلم پر کردبدون اینکه بداند کجا آمده حالا همه خانوم مهندس برق شریف را با نام خانوم معلم اجباری می شناختند 

با خودش درگیر بود که چرا هیچ چیز اونجوری که اون می خواد پیش نمی ره ؟؟؟

حتی ماشین بابا...رها عاشق ماشین شاسی بلند بود و ماشین بابا پارس۰۰۰

رها دیوونه کار تجارت بود و خانواده اش  فرهنگی وبابا موسس مدرسه غیرانتفاعی....

با همه اینا کنار اومد وبه پدر مادری که دوستش بودند افتخار کرد...پدر مادری که الان شدن پایه سفرای دوستانه رها....

مامان بابا خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم

از حرف ها...نیشخند....طعنه ها....خسته بودم اما پاسخی نداشتم...

دوست داشتم داد بزنم به همه شان بگویم :سرنوشت خودم است به شما چه که ...

 سکوت باز هم جمله ای شد که هیچکس نمی توانست نقطه پایانش را بگذارد...

ورها مثلا دانشجوی جایی شد که تصورش را هم نمی کرد ...هم اتاقی ها و هم کلاسی هایش کسانی شدند که ...

حتی جوراب های عروسکی رها مشکی شد...

رها هنوز شریف را فراموش نکرده ...

دفترچه کنکور ۸۸ را پر کرد۰۰۰

این بار بدون استرس درس می خواند و کنکور آزمایشی کانون می دهد....

شما هم جون من واسم دعا کنید

 اینجا ... تمام

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:59 توسط رها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ماآمده ایم
تابازندگی کردن قیمت پیداکنیم
نه آنکه به هر قیمتی زندگی کنیم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387



پیوندها

همه زندگی من
دانشمند آینده
کل کل من و ...
سلطان غم ها
دختر آسمان
شرقی تن داده به باد
محیط
چی شد که اینجوری شد؟!
میخونه
سید محمود
قاصدک
قصر احساس
سایه
پسر تنها
روح اخراجی
بهار اشعار
روی ماه خدا رو ببوس
غریبه
سودابه
فائزه
تنهایی من
بلورین
باران
تی7تاری
مردبارانی
مثل من خالی
دلی شیطونه....دلی دلبره....
جو جو
طنز و مطالب جالب(آرش)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس